اولا این داستان کاملا خصوصی نوشته شده........................من شیشم پره تو چی ...............
خب داستان ما هم مث همه ی داستانای دیگه،اینطوری شروع میشه
یکی بودو یکی نبود
زیر گنبد کبود،غیر از خدای مهربوون،هیچکس نبود
توی این کره ی خاکی،یه کشوری بود!!!!توی اون کشور،یه شهری!!!!وتوی اون شهر،یه دهکده ی
کوچولو!!!!!و تو اون دهکده ی کوچولو،یه خونه ی نقلی !!!،که توش دخترک قصه ی ما،با خونوادش زندگی میکرد.اون توی قلب کوچیکش،یه ارزوی بزرگ داشت،می نشست کنار پنجره و اسمونو نگاه می کرد.
دخترک منتظر اون مرد سفیدپوش با اسب بالدارش بود،که بیاد و اونو با خودش به قصر ببره؛همون قصری که مادربزرگ می گفت اون بالاها،روی ابراس
اما کار دختر،یه ایراد بزرگ داشت............اون صبر کردنو بلد نبود!
همیشه،بعد مدتی انتظار،اخماشوتو هم می کرد وبلندمیشد دادمی زد:
دیگه داری حوصلمو سر می بری!!!اگه فردا بازم نیای،دیگه فراموشت می کنم!!!!
اما اون این کارو نمی کرد،چون واقعآ دلش می خواست پرنس بیاد و اونو با خودش ببره،واسه همینم
می موند و غرغر کنان به خودش میگفت: ( این صبر لعنتی،اخرش منو می کشه!!!!! )
تا اینکه روزی از روزها،یه فرشته ی مهربون میاد پیش دختر قصه ی ما.فرشته به دختر میگه:
می دونم چقدر دوست داری توی اون قصر بزرگ،روی ابرا زندگی کنی،اما ادختر جون! باید کمی صبور باشی!!
دختر گفت: فرشته ی مهربون،تو کمک کن به ارزوم برسم،قول میدم،قول میدم که هر چی که تو بگی رو انجام بدم!!!!!
فرشته ی مهربون به دخترک لبخند زد،بعد از توی استینش یه شیشه ی بلوری در اورد و توی دستای دختر گذاشتش و گفت:
توی این شیشه،یه آب سحرآمیزه.تو باید این آب رو که معجونی از عشق و ایمانه ،به شاهزاده بدی تا طلسمش بشکنه و برای همیشه پیشت بمونه،ولی یادت باشه،این اب فقط سهم اونه.
دخترک پرسید: چه جوری شاهزاده رو بشناسم؟
فرشته گفت: قلبت نشونت می ده.....اینو گفتو ناپدید شد.
فردای اون روز،دخترک داشت اطراف دهکده قدم میزدکه یکهو چشمش به یه جوون افتاد!!!!
با خودش گفت: خدایا،یعنی این همونه؟واقعآ که شبیه شاهزاده هاس!!!!مطمئنم که اشتباه نمی کنم.نظر تو چیه دل من؟
اما دل فقط سکوت کرد!
دخترک کمی صبر کرد ،بعد با خودش گفت: دل منطق حالیش نمی شه،دل که نمی دونه شاهزاده ها چه شکلین!! اما من که می دونم!!
خوشحال شد و پیش جوون رفت،در شیشه رو باز کرد و کمی از اون اب جادوئی رو به جوون داد.
می دونید چی شد؟؟
جوون برای مدتی پیش دختر موند،اما یک کمی بعد بهونه ائی اورد و رفت!!
دختر غمگین شد،اون اشتباه کرده بود،نمی دونست شاهزاده ها ،چه شکلین!!
این اتفاق چند بار دیگه هم تکرار شد.هر بار ،دل سکوت می کرد،هر بار دختر کمی از اون ابو
سخاوتمندانه !!! می بخشید! ،و هر بار هم اشتباه میکرد!!
تا اینکه یه بار که داشت پروانه ها رو دنبال میکرد،یه پرنسو دید که روی یه اسب سفید نشسته بود،
اروم اروم به طرف دختر میومد ،اما اون دختر رو نمی دید!
این بار دل دختر قبل از هر پرسشی فریاد زد: خودشه،همونیه که منتظرش بودی!!!
دخترک خوشحال شد،باورش نمی شد،یعنی اون بزودی ملکه ی اون سرزمین رؤیائی می شد؟؟
فوری شیشه رو در اورد،با خوشحالی درشو باز کرد.......اما این غیر ممکن بود!!شیشه خالی بود!!
این امکان نداشت..... ولی متأسفانه داشت...
دخترک ابو قطره قطره بخشیده بود و حالا برای کسی که باید....
شاهزاده همون طور که اروم بهش نزدیک شد،ازش دور شد....انگار که اصلآ اشکای دختر رو نمی بینه...
ای کاش قدر قطره های سحر امیز محبتمونو بدونیم و یادمون باشه که این قطره های کوچک،در آینده،
طلسمی رو خواهند شکست.....
طلسم اونی رو که توو ذره ذره ی عشقش،فقط تو رو سهیم بدونه