تبليغاتX
$.*شهر فرنگ*.$
$.*شهر فرنگ*.$

قصه مادر بزرگ

دخترک گر یان به خانه آمد. رو به مادر بزرگ کرد و گفت: دیگر عاشق نمی­شوم این دنیا ارزش عاشقی ندارد. عشق تنها توی کتابها و افسانه­هاست و …. مادر بزرگ مهربان تنها نگاهی به نوه عزیزش کرد و نوه زیبایش که همان چشمهای ز یبا را داشت به او خیره شد. سرانجام پرسید مامان بزر گ به چه نگاه میکنید؟ هنوز هم معتقد به عشق و عاشقی هستید؟ باور کن نسل مردائی مثل خدا بیامرز بابا بزر گ از بین رفته، باور کن هیچ کس حافظ نمیخو اند کسی به دنبال عطار نیست. پیرزن مهربان باز به او لبخند زد. لبخند مادر بزرگ نوه زیبا را تحت تاثیر قرار داد و کمی آرامتر پرسید مامان بزر گ اشتباه میکنم؟ مادر بزرگ گفت میخو اهی یک قصه بر ایت تعریف کنم؟ دخترک که از بچگی عاشق قصه های مادر بزرگ بود سرش را تکان داد تا شاید اندکی غصه هایش را از یاد ببرد و مادر بزرگ این گونه داستان خو د را آغاز کرد.
” یکی بو د، یکی نبو د، غیر از خدا هیچ کس نبود. بالای کو هی یک عقاب روی تخمهای خو د نشسته بود منتظر بود که توی یکی از روزها تخمها بشکند و جوجه عقابها سر از تخم بیرون آورند اما توی یکی از روزها که عقاب روی تخمها نبود زلزله­ای آمد و یکی از تخمها از لانه قل خورد و رفت پایین و آنقدر پایین رفت تا به وسط مزرعه­ای که پایین کوه بود ایستاد. پسر ک شیطان مزرعه دار تخم را برداشت و قاطی تخم های بلدرچین کنار برکه که او هم منتظر جوجه هایش بود کرد. چند روزی گذشت و همه جوجه بلدرچینها سر از تخم درآوردند بچه عقاب هم به همراه جوجه های بلدرچین پای به این دنیا گذاشت بچه عقاب با دیگران فرق داشت و لی کسی به این مسئله توجه نمیکرد یک چند سالی گذشت و بچه عقاب سر به آسمان کرد و عقابها را بالای سرش دید به بلدرچینهای دیگر گفت چه خو ب می شد من هم یک عقاب بودم و می توانستم تا آن بالاها پرواز کنم بقیه بلدرچینها به او خندیدند و حسابی او را مسخره کردند پس گفتند تو فقط یک بلدرچینی نمی تو انی هیچوقت یک عقاب بشوی و  عقاب بلدرچین نما! هم باور کرد و همیشه چو ن یک بلدرچین زندگی کرد و آخر هم مثل یک بلدرچین مرد چو ن هیچوقت باور نکرد میتونه عقاب باشد مادر بزر گ ساکت شد و نوه باهوش از او پر سید همین مادر بزرگ؟ خوب معنی این داستان چی بود؟ مادر بزرگ صبور که به نظر می آمد مدتها بود منتظر این سو ال از سوی نوه­اش بود جواب داد خوب تو هم این طور اگر باور کنی دوران عشق تمام شده اگر عشق فقط توی افسانه ها است و هیچ مردی ارزش عشق ورزیدن ندارد، حافظ و سعدی عطارو.. یک مشت کاغذ پاره قدیمی است همیشه یک دختر نا امید و بی عشق خواهی ماند و هیچ و قت عشق در خانه ترا نخواهد زد پس هر وقت خو استی هر چی بشو ی کافی است فقط آن را باور کنی دخترک مبهو ت شد و ناگهان لبخند زیبائی زد مادر بزر گ را بغل کرد و بوسید دیوان حافظ را از کتابخانه برداشت و متوجه چشمهای نمناک مادر بزرگ مهربونش نشد که به عکس پدربزرگ چه عاشقانه و پر حسرت نگاه می کند

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:17 توسط یکتا |

اندرز

روزی لقمان پسرش را اینگونه اندرز داد امروز به تو 3 پند می دهم تا کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

 دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای بگیری، آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:9 توسط یکتا |

زیباترین قلب

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب زا در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلب است که تاکنون دیده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلند به تعریف از قلب خود پرداخت.
ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آ نها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت: تو حتما شوخی می کنی... قلبت را با قلب من مقایسه کن، قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.
پیرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم، می دانی، هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه برداشته شده قرار داده ام، اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان است.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه درد آورند اما یار آور عشقی هستند که داشته ام، امیدوارم آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را به تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند... حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود، به سمت پیر مرد رفت، از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد، دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود، عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.     

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 16:54 توسط یکتا |

عروسی دختر عمو

سلام به همه ی دوستان گلم

اول از چهارشنبه اون هفته بگم که صبحش رفتم ثبت نام.مدیرم اونجا بود. خیلی خوش اخلاق و دوست داشتنیه، واقعا خوشحالم که قراره 4سال باهاش باشم.عصرشم برای خرید لباس رفتیم همه ی پاساژا(اعم از ملت،ولی عصر،میرسیفی،شفق، سبز،سفید و ...) و بازارو گشتم. فقط یه تاپ دامن زرشکی مشکیشو پسندیدم و همونم خریدم.

جمعه از صبح رفتیم خونه ی مامان بزرگم، خالمم اونجا بودن و حسابی خوش گذشت. عصرم برای نماز مغرب و عشا رفتیم مشهد اردهال(قالی) وساعت 11برگشتیم. دیروزم رفتیم عروسی_دختر عموم_ خوب بود ولی من زیاد خوشم نیومد. تالار خوبی انتخاب نکرده بودند و عروسی تقریبا بی سر و صدا بود. درکل عروسی باحالی نبود ولی عروس خیلی خوشگل شده بود.امروزم میریم پاتختی. احتمالا عصر بلوز شلوار بپوشم.

ببخشید اگه خیلی خلاصه نوشتم آخه خیلی کار دارم.

ــــــــــــــــــــــــــ

نیمه شعبان ولادت با سعادت  مهدی موعود را به همه تبریک میگم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:43 توسط یکتا |

خاطرات سفر...

سلامی به گرمای آفتاب کاشان به همه ی دوست جونای عزیزم

امیدوارم حالتون خوب باشه. خاطرات سفرمو به صورت روزشمار نوشتم، جوری نوشتم که هر وقت خوندم یادم بیاد چه موقع کجا بودم به همین خاطر شاید براتون کسل کننده باشه.

واینکه اول رفتیم مشهد و بعد شمال و این پست قسمتی  از خاطرات مشهده.

شنبه(20/4/88): ما ساعت9 از کاشان حرکت کردیم .تقریبا 11:30به تهران رسیدیم.12:30 وارد استان سمنان شدیم. برای ناهار و نماز ساعت3 در یک مجتمع رفاهی تفریحی بین گرمسار و سمنان ایستادیم. بعدم به طرف میامی حرکت کردیم تا شب رو اونجا بمونیم.

یکشنبه:صبح ساعت 7بود که به طرف قدمگاه امام رضا حرکت کردیم.نزدیک ظهر بود که به اونجا رسیدیم زیارت کردیم و ناهار خوردیم و بعد به طرف مشهد راه افتادیم. ساعت تقریبا 3بود که به مشهد رسیدیم. یه سوییت گرفتیم وبعد از استراحت و غسل زیارت و...برای نماز مغرب و عشا رفتیم حرم. دختر عمومم حرم بودن (یه دختر داره همسن من و یکی دیگه همسن خواهرم).

دوشنبه: از صبح برای خرید رفتیم بازار.اولین خرید رو من کردم، یه چادر حریر اسود خریدم. مامانمم یه پارچه ی مجلسی برای عروسی دختر عموم خرید(عروسی دختر عموم 11مرداده و من هنوز لباس مناسبی نخریدم.هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم).بعدازظهر هم رفتیم حرم.وای که چقدر شلوغ بود. امشبم دوباره دخترعمومو دیدم.

سه شنبه: برای  نماز صبح با مامانم رفتیم حرم. وای که چه صفایی داشت.جاتون خالی بود. بعد از نماز صبح رفتیم کنار ضریح. با اینکه خیلی شلوغ بود ولی بالاخره دستم به ضریح رسید. کلی با امام رضا حرف زدم. برای همتونم دعا کردم هر حاجتی دارید، حاجت روا بشید. بعدم نماز و دعا تا ساعت6. ساعت 6هم رفتیم مراسم شیفت عوض کردن خدام هارو دیدیم. داشتیم می رفتیم خونه توی یکی از صحن ها یه پسربچه ی تقریبا 7ساله نشسته بود. به امام رضا التماس می کرد، فلج بود. شفا میخواست. همه دورش جمع شده بودند. خیلی دلم براش سوخت. خواهش می کنم برای شفای این پسر بچه یه حمد بخونید. رفتیم خونه بعداز صبحانه برای خرید مانتو رفتیم طلاب. مامانم و خواهرم مانتو خریدن ولی من مانتوهاشو نپسندیدم و هیچی نخریدم. طبق معمول برای نماز مغرب و عشا رفتیم حرم.

چهارشنبه: از صبح تصمیم گرفتیم بریم شاندیز و وکیل آباد. شاندیزهوای خیلی خوبی داره. رفتیم توی یکی از استراحتگاه ها تا ظهر موندیم. برای ناهار رفتیم رستوران حسین شیشلیکی(ساحل). عصرم تا ساعت 5 اونجا موندیم بعد حرکت کردیم سمت وکیل آباد(کوهستان پارک شادی). وقتی رسیدیم هنوز پارک باز نشده بود. رفتیم باغ وحش. بعضی حیوونا قشنگ بودن و آدم دوست داشت نگاهشون کنه. بعضی هاشونم چندش آور بودند. از قسمت مارها و تمساح ها هم دیدن کردیم. اکثرشون خواب بودن.یه دیوار مرگ هم اونجا بود که اونم رفتیم دیدیم.خیلی قشنگ بود. ساعت تقریبا7 بود که وارد پارک شدیم، هیچ وسیله ای سوار نشدیم چون همشون تکراری بود ولی یه جاش از این سکه های 50تومنی و مسابقه ها و شانسی ها خیلی بازی کردیم. خیلی خوش گذشت.

پنج شنبه: از صبح دوباره برای خرید رفتیم ولی از اونجایی که من به غیر از اون چادر چیز دیگه ای نخریدم پس زیاد در این باره نمی نویسم ولی عصر که رفتیم حرم آقای  احمدی نژاد برای سخنرانی اومدن صحن جامع رضوی. خیلی شلوغ بود ولی تقریبا تونستم ایشونو از نزدیک ببینم. بعدم نماز مغرب و عشا و زیارت امین الله و... که هرشب در حرم اجرا میشه.

جمعه: صبح رفتیم خونه ی عموی مامانم.(عموی مامانم از جوانی در مشهد زندگی می کرده) دوتا از پسراش و یکی از دختراش اونجا بودن. همونی که بهتون گفته بودم 3قلو داره (علیرضا، مهدی، فاطمه) هم اونجا بود. کلی با بچه هاش بازی کردم. 7ماهشونه و خیلی شیرین اند. برای اولین بار بود که میدیدمشون. بعد از اونجا رفتیم خواجه ربیع.بعد از زیارتم رفتیم سر قبر حاجی کافی، اونجا هم فاتحه خوندیم و برگشتیم خونه. عصرم رفتیم حرم.

ادامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

شنبه(27/4/88): به دلیل اینکه روز شهادت امام موسی کاظم(ع) بود و همچنین ما فرداش از صبح می خواستیم بریم شاندیز قرار بر این شد که از صبح بریم حرم.آقای انصاری در رواق امام خمینی سخنرانی داشتن که ما هم به اونجا رفتیم ولی بعد من خواهرمو به دارالقرآن در صحن جمهوری بردم و بعد از نیم ساعتم رفتم آوردمش خیلی نتونستم به سخنرانی گوش بدم. بعدم که نماز ظهر و عصر رو خوندیم و اومدیم خونه. و دوباره بعد از ظهر برای نماز مغرب و عشا رفتیم حرم.

یکشنبه: از صبح راه افتادیم بریم طرقبه و شاندیز. اول رفتیم طرقبه ولی خیلی اونجا نموندیم چون آب وهوای شاندیز خیلی بهتره رفتیم اونجا.شاندیز رفتیم پدیده. پدیده خیلی مصنوعیه ولی خداییش قشنگ درستش کردن.بعد از اونجا هم رفتیم توی یکی از باغ های اونجا برای استراحت. عرب های بحرینی رو هم آورده بودن باغ . یکیشون یه دختر تپل مپل خوشگل داشت که کلی ازش عکس گرفتم . بعدم برای نماز اومدیم حرم.

دوشنبه: روز وداع ما با  امام رضا  بود. رفتیم حرم. یه جوری بودم انگا از همون موقع دلتنگش شده بودم. اشک توی چشام جمع شده بود ولی کاریش نمی شد کرد باید می رفتیم. ولی من از امام رضا خداحافظی نکردم و ازش خواستم دوباره خیلی زود بطلبتم.بعدم رفتیم وسایلمونو جمع کردیم و از مشهد زدیم بیرون و به سمت آرامگاه فردوسی را افتادیم. بعد از اونجا برای خواب آشخانه وایسادیم.

سه شنبه: از جنگل گلستان رد شدیم و رفتیم بندر گز ولی اونجا خیلی کثیف بود و امکاناتم نداشت.به خاطرهمین راه افتادیم سمت ساری. ساری که رسیدیم به خاطر شرجی بودن هوا خیلی نموندیم و فقط ناهارمونو اونجا خوردیم. وای که چقدر غذاهاشون گرون بود. از تمام شهرهایی که گذشته بودیم هیچ شهری غذاهاش به این گرونی نبود.برای استراحت هم رفتیم آمل که یکم خنک تر بود.عصرم رفتیم محمودآباد. می دونم که می دونید اونجا چه وضعیه.من واقعا شرمنده شدم. خب یکی نیس به این خانم ها بگه اینجا با بلوز و شلوار نرید تو دریا که هم لباساتون بهتون بچسبه هم روسریتون از سرتون بره. خب برید جاهای محافظت شده راحت برین تو دریا(مثلا همین فریدونکنار که 15دقیقه با محمودآباد فاصله داره). من و مامانم به خاطر همین وضع نرفتیم توی دریا  ولی خواهرم تو دریا رفت اونم با تمام لباساش که بعد عوض کرد.شبم همون کنار دریا موندیم.

چهارشنبه:از جاده هراز راه افتادیم سمت امامزاده هاشم.توی راه هم 2جا وایسادیم یکی چشمه آب معدنی اسک و اون یکی کنار آبشار.برای نماز ظهر رسیدیم امامزاده هاشم. شبم اونجا موندیم. غروب که شد هوا خیلی سرد شد و دیگه نمیشد بیرون موند. رفتیم توی چادر و بابام برای شام آش و بلال گرفت که آشش خیلی خوشمزه بود.

پنج شنبه:راه افتادیم سمت تهران، می خواستیم برای ناهار بریم پارک جمشیدیه ولی چون وقت نداشتیم و می خواستیم زود بریم کاشان ترجیح دادیم ناهارمونو مرقد امام بخوریم. بعد از نماز و غذا(که اصلا خوشمزه نبود) ساعت3بود که راه افتادیم سمت کاشان . ساعت5:30 هم رسیدیم کاشان.

*چون داییم از مکه میومد ترجیح دادیم هرچه زودتر به کاشان برسیم.    

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:48 توسط یکتا |

سفر...

سلام به دوست جونای عزیزم

خوبید؟؟؟

منم خوبم این چندروزم خوب بوده. دیروز رفتم واکسن اول دبیرستانمو زدم. یه خبر خوبم شنیدم ، مثل اینکه قراره دبیرستانمون که به ما خیلی دوره بیاد نزدیک خونه ی ما.یعنی من اگه با سرویسم می رفتم اونجا  40دقیقه طول می کشید تا برسم اما اگه بیاد اینجا 5دقیقه ای می تونم پیاده بروم که این خیلی عالیه. مدرسه جدید هم نوسازه وهم خیلی بزرگ.

امروزم که روز پدر باشه رو به پدر عزیزم ، پدربزرگم و تمام کسانی که به اینجا می آیند تبریک می گم. کادوی روز پدرم برای بابام یه کیف موبایل و کیف پول ست خریدم. یعنی اول میخواستم پیراهن و شلوار بخرم که دیدم یه چند دست پیراهن و شلوار نو داره و لازم نیست براش بخرم بعد تصمیم گرفتم عطر و ادکلن بخرم که اونم از مشهد براش آورده بودم و نمیشد دوباره بخرم پس همون کیف موبایل و کیف پول رو با یه کارت پستال  بهش هدیه دادم.برای پدربزرگامم یکیشون که فوت کرده ما2تاکارتون ساندیس برای خیرات خریدیم و برای اون یکی پدربزرگمم شلوار خریدیم.

کلاس تابستونیم که قرار بود امروز جلسه ی اولش باشه تعطیل بود و افتاد برای هفته ی آینده .

برای مسافرت تابستونی هم تصمیم گرفتیم بریم شمال و مشهد. یه8روز شمال بمونیم و از اون طرفم بریم مشهد که احتمالا اونم یه7-8روزی طول میکشه و بعدم انشاالله بر می گردیم کاشان.وقتی می خوام برم مشهد یه حس خیلی خوبی دارم یه جور احساس نزدیکی و وابستگی. تا حالام خداروشکر از وقتی به دنیا اومدم تقریبا سالی یه بار رفتم مشهد که از خدای مهربونم ممنونم که هر سال قستم میشه و میرم. من پارسال تابستون که به خاطر سوریه رفتنمون نتونستم  برم مشهد همیشه هر وقت توی تلویزیون حرم امام رضارو نشون میدادن دلم هوایی میشد و اشک توی چشام جمع میشد.آخر سال بود که قسمتم شد و با مدرسه رفتم. امیدوارم هر کی دلش میخواد هرچی زودتر قسمتش بشه و به سلامتی بره.

بچه ها این یه هفته دوتا رمانم خوندم یکی یاسمین از مودب پور و اون یکی هم"من حرف دارم   آوا"از شهره وکیلی که هردوشون قشنگ بودن. یاسمینو از اینترنت دانلود کردم خواستین بگین آدرسشو براتون بذارم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت:

من کمک هزینه سفر به مشهد مقدس جایزه گرفتم. همون مسابقه درس هایی از قرآنو که بهتون گفته بودم توی شهرستان رتبه آوردم حالا معلوم شده توی استانم رتبه آوردم و جایزشم همین کمک هزینه است.امروز خانم(ش) از مدرسه مون زنگ زد و این خبرو بهم داد.  

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:48 توسط یکتا |

زیارت قم

سلام به همه ی  دوستای گلم

خوبید. جاتون خالی دیروز رفتیم زیارت قم. از صبح ساعت9راه افتادیم. تقریبا10 اونجا بودیم. با خاله طاهره و مادربزرگم بودیم.زیارت کردیم و نماز خوندیم و بعدم رفتیم یه رستوران ناهار خوردیم. برای استراحت دنبال پارک بودیم. یکی از پسرخاله هام زنگ زد به هم دانشگاهیشو ازش پرسید بریم کجا. خلاصه رفتیم همون پارکه، اما چه پارکی نه آب داشت نه جای نشستن. بعد1ساعت تصمیم گرفتیم بریم یه پارک دیگه. از یه قمی پرسیدیم بهترین پارک قم کجاست گفت برید پارک فدک. رفتیم اونجا منظره ی نسبتا قشنگی داشت ولی بازم از نظر امکانات خوب نبود.راستش نمی خوام از کاشان تعریف کنم. ولی خب دلم نیومد نگم. شهر مارو اگه از طرف تهران وارد بشی به3تا پارک بزرگ و معروف میرسی(آیت الله مدنی، ولی عصر و انقلاب) اگرم از طرف اصفهان وارد بشی به 2تا پارک خیلی قشنگ و بزرگ میرسی(لاله، نرگس). برای خود مردمم یه پارک خیلی بزرگ پشت باغ فین روی یه تپه ساختن که همه ی شهر از روی اون پیداست.البته هر چندتا خیابانی هم یه پارک کوچیک هست. حالا می فهمم عجب شهر قشنگ و تمیزی داریم.

ساعت 6بود که می خواستیم بیاییم کاشان که من گفتم بریم مشهد قالی(مشهد اردهال). خالمم موافقت کردن و رفتیم مشهد.هر هفته حداقل نصف کاشونی ها میرن اونجا. مردم صبح میرن یه روستایی که آب و هوای خوبی داشته باشه وعصرم همه می آیند مشهد. اکثر فامیلامونو می تونیم اونجا ببینیم. خلاصه که خیلی خوش گذشت و هوا هم خیلی خوب بود. امکاناتم که اونجا هیچی کم نداره. روز به روزم بهتر میشه. پارسال تا حالا یه50تا سوییت هم برای مسافرها ساختن. بگذریم روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت. امروزم رفتم دوتا رمان گرفتم اگه قشنگ بود بهتون معرفی می کنم شما هم بخونید.  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت:

 

سلام به همه ی دوستای گلم

حالتون خوبه؟

پریروز که دوشنبه باشه برای مراسم افتتاحیه کلاس های تابستانی رفتیم. هیچ حرف خاصی نزدن فقط وقتمون حروم شد.آخر سرم بهمون گفتن دوشنبه ها ساعت7:30تا10:30 کلاس هست که از هفته ی آینده شروع می شه.شب دوشنبه هم با عمه هام رفتیم پارک پشت باغ فین که خیلی آب وهوای خوبی داره و خیلی هم خوش گذشت.

این چند روز دنبال گوشی هم بودم. هرجا می رفتیم نمی پسندیدم . بعد از چندروز آخرش NOKIA 6500رو پسندیدم و با کلی چک و چونه زدن بابا 200تومن خریدیم. کیفیت عکسش خیلی خوبه. یه چیزایی مثل دوربین دیجیتال.فقط تنها چیزیش که ازش خوشم نمیاد اینه که اس ام اس فارسی نمیشه داد.عکسشو می تونید اینجا ببینید.

امروزم از صبح تا ظهر پذیرایی خونمونو با مامانم داشتیم می شستیم . قالی هامونم دادیم قالیشویی که احتمالا فردا آماده میشه.

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:46 توسط یکتا |

عروسی و کارنامه

سلام به دوستای گلم

خوبید؟؟؟

این هفته تا حالاش که خوب بوده. جمعه هم که جاتون خالی عروسی خیلی خوش گذشت. سنگ تموم گذاشته بودن.فقط عروس اینقدر زشت بود که زشت تر از اون تو تالار نبود. خلاصه ما که خیلی ناراحت شدیم برای اینکه داماد(پسردایی مامانم) خیلییییی خوشگلتر از عروسه. بگذریم حتما قسمتش بوده. منم برای عروسی خودمو خیلی خوشگل کرده بودم طوری که وقتی داشتم میرفتم بشینم همه نگاه میکردن آخرشم قکر کنم چشم کردن(نظرکردن) آخه نزدیک بود یه ماشین بهم بزنه که خدا رحم کرد و اتفاقی برام نیفتاد. ماشینه وقتی ترمز کرد همچین خشی کرد که هرکی اونجا بود خیلی ترسید. خدایا ممنون که بهم رحم کردی.

شنبه هم با بچه ها قرار گذاشتیم با هم بریم کارنامه هامونو بگیریم. خیلی خوب بود.خوش گذشت. معدلمم که20 شد(خدایا ازت ممنونم که کمکم کردی) و اینکه بابا گفته تا15-16روز دیگه هر گوشی که می خوای انتخاب کن برات بخرم.گفتم از شما دوستای خوبم کمک بگیریم. یه گوشی با کیفیت بالا، خوشگل و مقاوم وحالا اگه شد کشویی می خوام. ممنون میشم کمکم کنین.(حدودا۱۵۰-۱۶۰قیمتش باشه).

امروزم رفتم کتابخونه 2تا کتاب گرفتم یکی شگفتی های مغز و اون یکی تفسیر نمونه جلد1.کلاس سرمه دوزیمم از هفته آینده شروع میشه و دوستمم امروز برای ثبت نام رفته و قراره با هم بریم.

فعلا

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:52 توسط یکتا |

تعطیلات

سلام  دوستان

خوبید؟؟؟

از20 که تعطیل شدم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.معدلمم احتمالا 20میشه. یه برنامه ریزی هایی هم برای تابستونم کردم که امیدوارم بتونم همشونو انجام بدم.اول اینکه تمام نذرهامو(ختم قرآن،10000صلوات و...)انجام بدم. بعدم یه کلاس تابستونی هنری برم که سرمه و مروارید دوزی رو انتخاب کردم و امروز رفتم ثبت نام. برای کتابخونه هم ثبت نام کردم و دوتا رمان گرفتم خوندم.اسم یکیش بل آمی بود. داستانش خوب بود. تصمیم گرفتم تفسیرنمونه جز سی ام بگیرمو بخونم. از وقتی که برای مسابقات معارف تفسیر سوره آل عمرانو خوندم از کتابای تفسیر خوشم اومده.فیلمم که کنعان و آکواریوم و رویای خیسو دیدم که میشه گفت قشنگ بودن.

این چند روز دنبال مانتو بودم. هرجا میرفتم نمی پسندیدم آخرش تصمیم گرفتم پارچه بگیرم بدوزم . پارچه ی قشنگیه ولی اگه خیاطه خوب بتونه درش بیاره عالی میشه.جمعه هم عروسی داریم و دنبال اینم که چی بپوشم. آخرش تصمیم گرفتم تاب و شلوارک سفیدمو بپوشم که با سرویس استیلمم جور در میاید.

پ.ن1: پنج شنبه، جمعه شهادت سلطان علی بن امام محمد باقره(مشهد اردهال) که خیلی ام شلوغ میشه و از شهرهای دیگه هم میان. شمام میتونین تشریف بیارین.ماهم اگه عروسی نداشتیم میرفتیم.

پ.ن2: از اینکه دکتر احمدی نژاد برای ریاست جمهوری انتخاب شدن خیلی خوشحالم.

پ.ن3:دوستان اگه پیش بعضی هاتون نمیام برای اینه که اصلا وبتون برام باز نمیشه. به الهام جونمم(الهام کاشونی) یه عذرخواهی مخصوص بدهکارم .امیدوارم منو ببخشید.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:57 توسط یکتا |

سه روز تعطیلی

سلام

خوبید؟؟؟َ

از چهارشنبه که برای امتحان عربی تعطیل شدیم نشستم رمان "عشق توت فرنگی نیست" رو خوندم. از از ساعت11صبح تا7 شب یک سره نشستم خوندم تا تموم شد(البته به جز ناهار). پنج شنبه از وقتی چشم باز کردم داییم خونمون بود. داییمو مامان و بابام رفتن بیرون؛ منم موندم با سه تا بچه. خواهرمو دختر داییم(7سالشه) باهم بازی کردن. پسرداییمم(5سالشه) اومد به من گفت یکتا بیا با هم بازی کنیم. خلاصه نشستم باهاش مارپله و خمیربازی کردم. بعدم به بستنی خوردن مشغولشون کردم. منم که بدجور سرما خوردمو عاشق بستنی ام!.عصرم که سرخاک داییمو پدربزرگم رفتیم. فرداشم که جمعه باشه از صبح با خاله طاهره ام رفتیم روستای نشلج خیلی خوش گذشت. جاتون خالی بود. وقتی هم داشتیم میومدیم یه روستایی شکرپاره(نوعی قیسی بسیار شیرین) می فروخت که یه کارتونشو خریدیم. بعدم راهی مشهد اردهال شدیم. اونجا هم رفتم زیارت و دعا و نمازو خلاصه خیلی بهم چسبید. یه50نفر از فامیلامونم اونجا بودن که دیدیمشون.ساعت 11هم برگشتیم. منم کفشمو اونجا جا گذاشتم که البته به یکی از آشنا هامون زنگ زدیمو وگفتیم بیاره آخه هم دوسشون داشتم هم نو بود.تازه یادم افتاد که فردا امتحان عربی دارم. یه خورده خوندم بعد خوابیدم. خداروشکر امتحانمم خوب دادم و احتمالا 20میشم شایدم 25صدم غلط داشته باشم که نمی دونم چیه.

فعلا

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:23 توسط یکتا |

قمصر...

سلام

بهتون گفته بودم جمعه قراربود بریم بیرون. تصمیم بر این شد که بریم قمصر.عصر ساعت 6راه افتادیم سمت قمصر،6:20دقیقه اونجا بودیم. یه دوساعت تو قمصرگشتیم به دوتا از گلابگیری هایی که دوست بابام بودن سر زدیم چندتا شیشه عرق نعناع، کاسنی و معجون اعصاب و مربای گل خریدیم.(ما گلابمونو قمصر نمی خریم اینجا یکی از دوست های بابام از بهترین گلابارو برامون میاره). بعدم یه دو ساعتی توی پارک نشستیمو و از نمایشگاه کتاب اونجا یه کتاب به نام "نیروی مثبت درمانی" از تونی بازان خریدم که در مورد اینه که چه جوری از ذهن و ظرفیتامون بیشتراستفاده کنیم.(پیشنهاد میکنم برین بخریدش). شنبه هم که امتحان ریاضی خیلی آسونی دادیم از همه ی امتحانایی که تا حالا دادم آسونتر بود.20میشم .

باورتون میشه من از اول امتحانا تا حالا 9تا فیلم دیدم.(چارچنگولی، محیا، دلداده، دل شکسته، دیوارو ...) به نظر من دل شکسته از همشون قشنگ تربود. داستان دوتا دانشجو پسره شیخ، دختره قرتی. اینا برای پایان نامه شون مجبورمیشن با هم کار کنن. حالا برید بقیشو ببینید. من تا حالا 5بار فیلمشو دیدم . وقتی عاشق هم میشن صحنه های خیلی احساسی داره. دلداده هم قشنگه مخصوصا وقتی جواد رضویان میخونه... ببخش بانوی قصه، این دل جوونی کرده، با تو اگه تو خونش نامهربونی کرده... چه سرنوشت خوبی وقتی دل شما هم برای خوش بختیمون پا در میونی کرده...

حالا برید بقیشو خودتون ببینید.

اگه خدا بخواد اون هفته تعطیل میشیم.

به امید آخر اون هفته...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 20:7 توسط یکتا |

همین طوری

    نه تومی مانی

نه اندوه

         و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

         و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

   آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

   به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

                           تو به آیینه

                             نه

   آیینه به تو خیره شده ست

      تو اگر خنده کنی او به توخواهد خندید

و اگر بغض کنی

          آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت پرشد از حسرت واندوه و چه حیف

   بسته های فردا همه ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه ولیکن خالی ست

      ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن

            تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده

_________________________________________

سلام به همه ی دوستای گلم

خوبید؟

این چند روز اگه نبودم هم به خاطر اینه که امتحان داشتم و هم اینکه اتفاق خاصی نیفتاده. خداروشکر امتحانامو تا حالا که خوب دادم و از5/19 به بالا میشم. بابام گفته اگه معدلمو 20بشم برام گوشی میخره. شنبه هم امتحان ریاضی داریم که براش سه روز وقت گذاشتن، به نظرمن یه روزم بس بود آخه مگه چقدر میخوایم بخونیم.برای همین به بابام گفتم برای جمعه یا بریم قم و جمکران یا اینکه قمصر. همه عالم و آدم از اونور دنیا اومدن رفتن قمصر ماکه لب گوشمونه هنوز نرفتیم( البته امسال) وگرنه تابستونا10-11باری میریم قمصر. انشاالله اگه جوربشه بریم و یه خورده خستگی امتحانا رو به در کنیم.خواهرمم که از دوشنبه تعطیل شده( آخه دوم ابتداییه) و یه پای تلویزیون نشسته و فیلم میبینه. بعضی وقت ها بهش حسودیم میشه اما خوب اونم یه همچین روزهاییو خواهد داشت.

______________

پ.ن1: من که از این شعر خیلی خوشم اومد گفتم شما هم بخونید دنیا رو خیلی قشنگ وصف کرده

پ.ن2: شهادت حضرت فاطمه ی زهرا رو به همه ی شما تسلیت عرض می کنم.

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:49 توسط یکتا |

خاطرات جشن

سلام

پنج شنبه جشن فارغ التحصیلی داشتیم. ساعت10:30 شروع شد. اولین برنامه بعد از قرآن برنامه ی ما بود داشتیم میخوندیم، اشک توی چشامون حلقه زده بود که رییس آموزش و پرورش و هییت همراهشون تشریففففففففف آوردن و همه ی برناممونو بهم زدن. بچه ها یه چندتا برنامه اجرا کردن و بعد آقای حنطه ای (رییس آموزش و پرورش کاشان) اومد حرف زد.40دقیقه حرف میزد همه ی برناممونو بهم زد. بچه ها که هرچی بود تو دلشون نثارش کردن. بعد هم تولد اونی بود که مدرسمونو ساخته بود ، به اونم یه قاب ابریشم و یه قاب تقدیردادن. خلاصه اینکه همه ی برنامه هامون بهم ریخت و اصلا بهمون خوش نگذشت.بعدش میخواستن عکسهامونو (عکسایی که در طول سال تحصیلی از صحنه های جالب گرفته بودیم) بذارن که کامپیوترش هنگ کرد اونم نتونستیم ببینیم رسید به جایزه ها، اول معدل 20هارو دادن که من هم شاملشون میشدن. برامون از این عروسک سرامیکی های بزرگ خریده بودن با یه قاب تقدیرکه بهمون دادن. برای معدل های بالای 19هم عروسک های کوچکتری خریده بودن خلاصه نمیدونم اینا خجالت نکشیدن به ما عروسک دادن درسته که هممون الانشم 100تا عروسک داریم اما برای جایزه چیز مناسبی نیست. راستی یه چیزی یادم رفت بگم، برای جشن لباس های ابن سینا رو پوشیدیم. از اینا که دانشجوها می پوشن؛ فقط همین قسمتش خوب بود.

امروزم برای اینکه پنج شنبه نرسیدیم عکس بگیریم دوباره لباسامونو پوشیدیمو داشتیم عکس گرفتیم که آقای حاجیان(رییس سمپاد اصفهان) وهییت همراشون از سوریه تشریف آوردن. این سوریه ای هی عربی حرف میزد ومترجمش برامون ترجمه میکرد. حرفاشون به نظر من شعار بود و به درد نمی خورد.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:20 توسط یکتا |

جشن فارغ التحصیلی

سلام

خوبید؟؟؟

همین طور که میدونید فردا جشن فارغ التحصیلی داریم. خیلی دلم گرفته آخه نمی خوام از دوستام جدا بشم، دوریشون برام سخته. این متنو هم من و عاطفه برای فردا آماده کردیم. اگه طولانیه ببخشید تازه ما به طور خلاصه گفتیم. 

گاهی وقتا عدد3 خیلی کمه حتی اگه ضرب در 273روز بشه

273روزی که انگار هممون یه خوابو سپری می کردیم ؛ الان که بیدار شدیم دیگه خیلی دیره برای قدر دونستن. همه چی فقط از یه مسئله ریاضی برای شمردن پاهای مرغ و گوسفندان یه مزرعه توی کلاسای خانمx (معلم ریاضی اول و دوم) شروع شد.

شاید بگین خیلی آسونه( این مسئله رو برای همه ی سال اولی ها مطرح میکنه) اما هر چیز ساده ای برای شروع سخته. اولا برامون سخت بود که ناهارو دور از سفره ی پرعطر و بوی مامانیامون بخوریم اما کم کم صندلی های توی حیاط مدرسه و نیمکتا شدن هم نشین سفره های 3،4 نفری دوستانه(ما هفته ای 4روز مدرسه8ساعتی هستیم یعنی تا3 میمونیم)

پای امتحان و دوره که پیش میومد دست به دامن هر معلم و معاونی می شدیم تا یا کمتر بشه یا برداشته، مخصوصا وقتی امتحان عربی یا ریاضی بود. از ریاضی نمیگیم، فقط همینو بدونین که وقتی امتحان جبرشو می دادیم آرزو داشتیم برگه هاش یا توی جوی آب بیفته یا باد ببره. اما نه باد همکاری کرد نه آب. جبرم گذشت.

سال اول با کارسوق گذاشتن برای ما صدای دوم سوما دراومد. برامون جالب بود، شب، مدرسه ، مگه میشه. از کلاس بیوشیمی بگیم که فقط هممون سر تکون میدادیم و چهره ی بهت زده ی ما برا معلمش جالب بود ولی به روی خودش نمیاورد. شب تا ساعتیک و دو بیدار بودیم و می خندیدیم اما بالاخره خوابیدیم. خانم زمزم همه ی شب شاهد خروپف های ما بود و عروسکای بیچاره ی زیر دست و پاهای ما. صبح که شد چهره ی خواب آلود بچه ها و موهای سیخ شدشون دیدنی بود. کارسوق رو هم تجربه کردیم؛ یه تجربه ی شیرین.

بر می گردیم به دوم موقعی که قرار شد سومارو ببرن مشهد، آره از همون موقع دلمون پر کشید پیش آقا. این جا بود که دیگه آرزو داشتیم هر چی امتحانه بدیمو بیام سومو راهی مشهد بشیم . اومدیم سوم و خیلی زود نوبت ما شد. حتی صدای چرخ های چمدونامونم روی زمین ایستگاه راه آهن نشون میداد اونا هم بی قرارن. موقع رسیدنمون عصر بود، غریب بودیم اما کبوترهای آقا زائرشونو میشناسن، از همون ایستگاه به استقبالمون اومده بودن. ما تو مشهد یاد گرفتیم زندگی فقط درس خوندن نیست. مشهدم شد یکی از هزار خاطره ی توی دلای سومیا؛ خانم( م "معلم شیمی مون") که مثه سنگرسازان بی سنگر اومد از ما مراقبت کنه بیچاره خودش مریض شد، متین که بدون فیاضی غذا نمی خورد، صادقی سرماییو خواب آلو که از 24 ساعت 25ساعتشو خواب بود. مشهد دیگه برای ما فقط یه شهر مذهبی نیست بلکه گوشه ای از خاطراتمونه.

خانوم( ز "مدیرمون") با اون سررسید آبیش همیشه یه برنامه ای برای ما و مدرسه داشت، برنامه هایی که خستگی کلاسارو از تن ما در میبرد. اون عصرایی که مدرسه بودیم و کارای نمایشگاه رو میکردیم، وقتایی که کلاس ریاضی داشتیمو با خانم زمزم والیبال بازی میکردیم.

این جا لحظه های زیادی برای حسرت خوردنه، لحظه هایی که شادیامونو حتی بین مامان بزرگامون تقسیم کردیم و دعوت نامه هایی که با چه شوقی براشون می نوشتیم. (از زبان بچه ها) بچه ها کی میره هندونه بخره ، سمیه تو کرسی و لحاف بیار. جالب تر اینکه وقتی قرار شد هندونه بخوریم قبل از اینکه چنگال برسه خیلی خودمونی ظرف یه ثانیه هندونه از روی کرسی ناپدید شد؛ حالا خدا میدونه کجا رفت.

تو زندگی هر ثانیه ای میتونه یه خاطره باشه، دیدن عکسای بچه گیامون روی پانل، صدای دو حنجره ای نگار، خانم باجی هایی که برای آش پیاز خورد میکردن، قطار بچه هایی که به قول خانم( م ) مثه گنجشای روی شاخه درخت کنار سالن میشینن، شعر معروف خانم (ز) توانا بود هر که دانا بود.

تو این سه سال سرهرصبحگاهی که می شد خانم (ز)اول تشکرارو میکرد بعد گلایه ها، ما تشکر کنیم یا گلایه، مگه گلایه ای هم برامون مونده فقط میتونیم حسرت لحظه هایی رو بخوریم که میگذشتنو ما گرم صحبت های دوستانه بودیم.

انشاالله زودی میامو خاطرات روز جشنو مینویسم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

نمیدونم میدونید یا نه؟ الان کاشان جشنواره ی گل و گلاب برپاست گلابی که باهاش خانه ی خدارو شست وشو میدن. اگه دوست داشتید میتونید تشریف بیارید و از خانه های تاریخی و جاذبه های گردشگری اینجا دیدن کنید. یه چندتاشو براتون میگم:

1) باغ فین کاشان 2) حمام سلطان میر احمد  3)خانه های تاریخی از جمله طباطبایی ها، بروجردی ها، عامری ها، عباسی ها و...   4)زیارت

سلطان علی بن امام محمد باقر (برادر امام صادق) در مشهد اردهال

5) روستاهای قمصر، نیاسر، برزک و...           6) بازار تاریخی کاشان

و خیلی جاهای دیگه که اینا مهمشا. الان کاشان پرشده از توریستا و مسافران. امیدوارم شما هم بیاین و از شهر کاشان دیدن کنین.       

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:33 توسط یکتا |

خاطرات این چند روز

سلام

خوبید؟؟؟

این خاطرات مال چندروز گذشته است که همه رو یه جا نوشتم 

پنج شنبه:10/2/1388

امروز روز خوبی بود. زنگ اول که قرار بود امتحان زبان سختی داشته باشیم با اصرار زیاد بچه ها به خانممون دوتایی امتحان دادیم که تقریبا همه نمره ی کامل رو گرفتن. زنگ دومم که آشپزززززی رو شروع کردیم میخواستیم تو حیاط بشینیم ولی چون بارون میومد نه میتونستیم تو حیاط بشینیم نه تو سالن(آخه بو می پیچه)، رفتیم آزمایشگاه که بو توی سالن نپیچه(آزمایشگاه ما شکل یه آلاچیق وسط حیاطه). هرکی یه چیزی درست میکرد شنیسل، لازانیا، کیک، شیرینی، سمبوسه، پیتزا، اسنک،ساندویچ. اونایی که میخواستن شنیسل،سمبوسه یا ساندویچ درست کنن باید خودشون پیک نیک و ماهی تابه میاوردن. اسنکی ها هم که اسنک ساز آورده بودن، ما (من وعاطفه) هم که پیتزا درست میکردیم سینی فر از خونه برده بودیم که توی فر مدرسه گذاشتیم فر مدرسه ی ما تقریبا 9تا از این سینی ها توش جا میشه. بچه ها کیک و شیرینی هم توی فر گذاشتن که اونا هم خوب شد. وقتی غذاهامونو گذاشتیم توی فر خانوم مدیرمون هم بعد از 2 هفته قرار بود بیاد مدرسه همه بچه ها و معلم ها از لب در مدرسه تا در سالن به صورت صف دو طرفه وایساده بودیم و وقتی مدیرمون اومد باهامون دست داد و بعد هم رفتیم توی سالن، برنامه داشتیم. یه چندتا از بچه ها یه متنی رو خوندن بعد خانم حاجی بابایی سخنرانی کرد. در مورد عشق واقعی حضرت زینب به امام حسین، خیلی سخنرانی قشنگی بود بعدم مولودی خوندن که طبق معمول بچه های ما آماده بودن برای دست زدن و سوت زدن ، خیلی خوب بود. وسط جلسه یه بار من به عاطفه میگفتم یه بار اون به من که پاشو بریم پیتزاها سوخت، ولی خدا روشکر نسوخت فقط یکم نونش زیادی برشته شد. آخر سرم از طرف همه ی معلم ها به خاطر روز معلم به خانم زمزم یه سینه ریز دادن که هم خیلی خوشگل بود هم خیلی قیمتی، انشاالله مبارکش باشه. واقعا هر چقدر هم بهش هدیه بدیم جبران محبتاشو نکردیم، خیلی مدیر دلسوزیه. امیدوارم همیشه سلامت باشه.آخر سرم که میخواستم بیام خونه توی سرویس مونده بودم این همه چیزی رو چه جوری ببرم خونه. خونه ی ما 50متر به خیابونه ولی سرویسمون منو سر فلکه پیاده میکنه در صورتی که خیابان ما خیابون اصلیه، میگه به خاطر اینکه شلوغه نمیتونم ببرمت. منم توی خیابون فرض کنید چه جوری یه سینی فر با یه پلاستیک وسایل و کیف میخواستم بیام خونه. پیتزاهارو که نصف کردم گذاشتم توی ظرف توی کیفم ولی با این حال با این سینی بزرگی که دست من بود هرکی نمی دونست فکر میکرد به جای مدرسه میرم کلاس آشپزی. در کل روز خوبی بود.         

 دوشنبه14/2/1388 

روزی بسیار عالی بود و مدرسه برایمان ترکاند. روز بدون امتحان که بود. زنگ اول تاریخ داشتیم که بنده از زیر درس در رفتم و پیچوندم. زنگ دوم الافی به تمام معنا، معلم نداشتیم که من رفتم سایت مدرسه و تمام وب هایی رو که این چندروز نرسیده بودم بخونم رو خوندم و اونایی رو که وقت داشتم نظر دادم. زنگ سومم که سخنرانی خانم حاج بابایی بود که من خیلی دوسشون دارم. بعدم آش دادن و بعدم زنگ ناهار بود که با بچه ها حسابی مسخره بازی درآوردیم و خوش گذروندیم و دوساعت بعد ازناهار هم که عالییییی بود. آخه دوشنبه روز ملی پرورش استعدادهای درخشان بود و جشن  داشتیم درکنارش روز معلم رو هم جشن گرفتیم و از طرف دوتا سوما بهشون هدیه دادیم، از طرف مادر یکی از دوما و ازمدرسه هم بهشون هدیه دادن. به ما هم به خاطر روز استعدادهای درخشان یه لیوان دادن که دورش یه نوار از انواع آرم های سمپاد بود که خیلی خوشگلههههههههه(امسال پیشرفت کردن ،هر سال خودکار میدان). مدیرمون هم گفت احتمالا25/2 جشن فارغ التحصیلی برای سوما داشته باشیم که ما بسی بسیار خوشحال شدیم. وقتی هم اومدم خونه مادربزرگ و پدربزرگم خونمون بودن که من خیلی خوشحال شدم.

 واما امروز به دلیل اینکه سرماخوردگی بسی بسیار شدید خوردم به مدرسه نرفتم و درحال استراحت هستم مادربزرگمو و عمم اینجا مهمونن آخه امروز مامان بابامو و عمم مادربزرگمو برای عمل چشم برده بودن که بعد هم اومدن خونه ی ما و اینم از الان که در خدمت شما هستم     

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:54 توسط یکتا |

هفته ای بسی بسیار عالیییییییی

سلام

این هفته  تا حالا که هفته ی خوبی بوده و انشالله خواهد بود

اون از شنبه که وقتی از مدرسه اومدم خونه دیدم یه405نقره ای متالیک،ماشین موردعلاقه ی من لب در خونمونه بعد که اومدم تو مامانم بهم گفت مال خودمونه. باورم نشد آخه ما قصد خرید ماشین نداشتیم. ماشینی که داریم ماشین خوبیه امسال سال هشتمی است که این ماشینو داریم.البته بابام میگه من این ماشینو دوست دارم و هیچ وقت نمی فروشمش.

دیروزم که یکشنبه باشه از طرف مدرسه رفتیم خانه تاریخی تاج(خانه هنرمندان) تابلوهای خیلی قشنگیو اونجا به نمایش گذاشته بودن فقط خیلی گرون بودن از100تومن به بالا.

امروزم صبح ساعت 9 مامان بابام اومدن دنبالم رفتیم دانشگاه کاشان آقای قرایتی(برنامه درس هایی از قرآن) اومده بودن.12-10 تا از برنامه هارو کاشان ضبط میکنن و من چون در مرحله ی شهرستان در مسابقه درس هایی از قرآن رتبه آورده بودم قرار بود اونجا بهم جایزمو بدن. موضوع برنامه هم درباره ی انتخابات بود که قراره21/3/1388 پخشش کنن. جایزمم یه دونه ساعت مچی خیلیییییی خوشمله که از دست خود آقای قرایتی گرفتم.

امروز تقدیرنامه ی همون همایش محتوای الکترونیک رو هم گرفتم .
بعدازظهری هم خونه ی خالم روضه  ست و میخوایم بریم اونجا ولی خب من موندم و یه 50تا تستو و کلی تمرین دیگه که مجبورم برم اونجا بشینم درس بخونم .

راستی بچه ها ما برای مکه ثبت نام کردیم یعنی یه بار اسم مامان و بابامو نوشتیم، یه بارم اسم منو و پدربزرگمو که ما به مامان بابام واگذار کنیم و اونا به جای ما برن.حالا شانسی که ما آوردیم اینه که دوتا اولویتا زیر50 و تقریبا پشت سرهمه که میتونن من و خواهرموهم با خودشون ببرن به نظرتون برای راضی کردنشون چیکار کنم؟؟؟

ببخشید اگه خلاصه شد امروز خیلی درس دارم و شایدم تا آخر خرداد خیلیییییی کم بتونم بیام نت. دلم برای همتون تنگ میشه هر وقت بتونم میام پیشتون.   

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:39 توسط یکتا |

امتحانااااااااا

سلام

خوبید؟؟؟

من که خوب نیستم آخه از بعد از تعطیلات عید حداقل در هرهفته 4تا امتحان داشتیم. این هفته ام که دیگه تا حالا هر روزشو امتحان داشتیمو تا اخر هفته هم امتحان خواهیم داشت. خب آدم خسته میشه. از وقتی که میام خونه تا ساعت12-11 همینطور پشت سر هم درس میخونم وقتی هم یه درسی امتحان نباشه دوره میذارن که اونم خیلی با امتحان فرق نداره. الانم مدیرمون ذات الریه گرفته دیگه تقریبا یه هفته هست که نیومده مدرسه باز اگه اون بود با دبیرامون صحبت میکرد یه چندتاشو کنسل میکرد. همشونم سختن مثلا همین هقته شنبه امتحان ریاضی،یکشنبه فارسی امروزم زبان. البته نمره هام همه خوب شده .برای فردا هم باید30تا تست ریاضی(خیلیییییییییییی سخخخخخخخخت)روحل بکنم.البته به غیر از درسای دیگه.

تورو خدا برای مدیرمون دعا کنید شفا پیدا کنه آخه خیلی مدیر خوب و دلسوزیه. شایدم امروز برم دیدنش. دیروز یه سری از بچه ها رفته بودن میگفتن حالش خیلی بده و به سختی میتونه یکم حرف بزنه. فکر کنم یه 10روز دیگه باید بیمارستان بمونه.

البته یه زنگ ورزشو برای خنده و شادی داریم .زنگ ورزش داشتیم درازنشست  میرفتیم صدف پای فهیمه رو گرفته بود. همین طور که فهیمه داشت میرفت صدف اونو طرف خودش کشید که راحت تر بتونه بره اما وقتی شلوار فهیمه رو کشید یه اتفاقی افتاد که فهیمه صورتش مثل لبو شده بود و گریه و خنده رو باهم میکرد. خلاصه اون روز که هیچی تا چندروز بعدشم سر به سرش میذاشتیم.

 

دوستان اگه نمیتونم بیام براتون نظر بذارم برای اینه که اصلا فرصت نت اومدن ندارم شاید اگه روزی یه ربع بیام و پستاتونو بخونم. به هر حال ببخشید انشالله جبران میکنم.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:13 توسط یکتا |

بهت نگفتم

بهت نگفتم تا حالا این که چقدر دوست دارم

اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم

داری کجاها می کشی باز این دل دربه درو

قشنگ مهربون من اینجوری از پیشم نرو

بهت نگفتم تا حالا این که چقدر دوست دارم

اینکه چقدر آرزومه پیش چشمات کم نیارم

دلم می خواد باور کنی از ته دل می خوام ترو

وقتی میگم بمون بمون وقتی میگم نرو نرو

بری هزار سا لم بشه چشم انتظارت می مونم

بازم برای دل تو ترانه ها مو می خونم

خودت می دونی که ترو از دل و از جون می خوامت

لیلی عشق من شدی من مثل مجنون می خوامت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:44 توسط یکتا |

همایش

سلام به همه ی دوستای گلم

خوبین که؟

این هفته که ما اصلا درس نخوندیم و همش از زیر درس در رفتیم. (اینم از تیزهوشای این ملت) آخه همایش انرژی های نو رو تو مدرسه مون داریم. این هفته با تمام سختی ها و تا5و6 مدرسه وایسادناش وخستگی هاش خیلی خوش گذشت.

از پنج شنبه همایشمون شروع شد. طرح گروه ما چراغ اخطار کنار گاردریل، وسیله ای که ما ساختیم به جای برق از نور خورشید استفاده می کنه که این کار توسط سلول خورشیدی جذب و در باتری ذخیره میشه.روز اول که مائده و فاطمه طرحو ارائه میدادن و من در غرفه معارف که کارهای کامپیوتریشو و تنظیمات و... به عهده داشتم، بودم. با اینکه هرکس فقط میتونست در یه طرح شرکت کنه ولی من توی دوتا طرح شرکت داشتم. غرفه معارف تزییناتش خیلی قشنگ شد. پروژهpower point مونو با ویدیو پرژکتور ارائه دادیم. برای نورشم دوتا مهتابی سفید و دوتاهم سبز استفاده کردیم. جلوی راهشونم تا وقتی که به صندلی ها میرسیدن دو طرفشونو پوشال ریختیم و وسط پوشال ها شمع گذاشتیم. وقتی لامپ هارو برای ارائه power pointخاموش میکردیم و شمع هارو روشن میکردیم خیلی فضای قشنگی میشد. یه آهنگ ملایم هم گذاشته بودیم که به بازدید کننده ها آرامش خاص و معنویی میداد. روز دوم همایش که همین امروز باشه من و فاطمه طرح الکترونیکمونوارائه میدادیم و دوستم برای غرقه معارف رفته بود.امروز دوستای دوران ابتداییم اومده بودن که از دیدنشون خیلی خوشحال شدم.یه چندتا مدرسه دیگه و رییس اموزش و پرورش و... هم اومدن.فردا هم منو مائده هستیم.

این از همایش.

پنج شنبه چهلم پدربزرگم بود. بعد از نماز مغرب و عشاء. عصرش هم رفتیم سرخاک. به همین زودی چهل روز گذشت...

خب بگذریم دیروز همایش محتوای الکترونیک کتب درسی دعوت بودم که به خاطر مشکلاتی که برام پیش اومد نتونستم برم. از مدرسه ی ما 2تا دیگه از بچه ها و دبیر ریاضی و زیستمون رفته بودن میگفتن همایش خوبی بوده حیف که نتونستم برم.

این پستو دیروز نوشته بودم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:36 توسط یکتا |

آب سحر آمیز و عاشق

اولا این داستان کاملا خصوصی نوشته شده........................من شیشم پره تو چی ...............

خب داستان ما هم مث همه ی داستانای دیگه،اینطوری شروع میشه

 یکی بودو یکی نبود

زیر گنبد کبود،غیر از خدای مهربوون،هیچکس نبود

توی این کره ی خاکی،یه کشوری بود!!!!توی اون کشور،یه شهری!!!!وتوی اون شهر،یه دهکده ی

کوچولو!!!!!و تو اون دهکده ی کوچولو،یه خونه ی نقلی !!!،که توش دخترک قصه ی ما،با خونوادش زندگی میکرد.اون توی قلب کوچیکش،یه ارزوی بزرگ داشت،می نشست کنار پنجره و اسمونو نگاه می کرد.

دخترک منتظر اون مرد سفیدپوش با اسب بالدارش بود،که بیاد و اونو با خودش به قصر ببره؛همون قصری که مادربزرگ می گفت اون بالاها،روی ابراس

اما کار دختر،یه ایراد بزرگ داشت............اون صبر کردنو بلد نبود!

همیشه،بعد مدتی انتظار،اخماشوتو هم می کرد وبلندمیشد دادمی زد:

دیگه داری حوصلمو سر می بری!!!اگه فردا بازم نیای،دیگه فراموشت می کنم!!!!

اما اون این کارو نمی کرد،چون واقعآ دلش می خواست پرنس بیاد و اونو با خودش ببره،واسه همینم

می موند و غرغر کنان به خودش میگفت: (  این صبر لعنتی،اخرش منو می کشه!!!!! )

 تا اینکه روزی از روزها،یه فرشته ی مهربون میاد پیش دختر قصه ی ما.فرشته به دختر میگه:

می دونم چقدر دوست داری توی اون قصر بزرگ،روی ابرا زندگی کنی،اما ادختر جون! باید کمی صبور باشی!!

دختر گفت: فرشته ی مهربون،تو کمک کن به ارزوم برسم،قول میدم،قول میدم که هر چی که تو بگی رو انجام بدم!!!!! 

فرشته ی مهربون به دخترک لبخند زد،بعد از توی استینش یه شیشه ی بلوری در اورد و توی دستای دختر گذاشتش و گفت:

توی این شیشه،یه آب سحرآمیزه.تو باید این آب رو که معجونی از عشق و ایمانه ،به شاهزاده بدی تا طلسمش بشکنه و برای همیشه پیشت بمونه،ولی یادت باشه،این اب فقط سهم اونه.

دخترک پرسید: چه جوری شاهزاده رو بشناسم؟

فرشته گفت: قلبت نشونت می ده.....اینو گفتو ناپدید شد.

 فردای اون روز،دخترک داشت اطراف دهکده قدم میزدکه یکهو چشمش به یه جوون افتاد!!!!

با خودش گفت: خدایا،یعنی این همونه؟واقعآ که شبیه شاهزاده هاس!!!!مطمئنم که اشتباه نمی کنم.نظر تو چیه دل من؟

اما دل فقط سکوت کرد!

دخترک کمی صبر کرد ،بعد با خودش گفت: دل منطق حالیش نمی شه،دل که نمی دونه شاهزاده ها چه شکلین!! اما من که می دونم!!

خوشحال شد و پیش جوون رفت،در شیشه رو باز کرد و کمی از اون اب جادوئی رو به جوون داد.

 می دونید چی شد؟؟

 جوون برای مدتی پیش دختر موند،اما یک کمی بعد بهونه ائی اورد و رفت!!

دختر غمگین شد،اون اشتباه کرده بود،نمی دونست شاهزاده ها ،چه شکلین!!

این اتفاق چند بار دیگه هم تکرار شد.هر بار ،دل سکوت می کرد،هر بار دختر کمی از اون ابو

سخاوتمندانه !!! می بخشید! ،و هر بار هم اشتباه میکرد!!

 تا اینکه یه بار که داشت پروانه ها رو دنبال میکرد،یه پرنسو دید که روی یه اسب سفید نشسته بود،

اروم اروم به طرف دختر میومد ،اما اون دختر رو نمی دید!

این بار دل دختر قبل از هر پرسشی فریاد زد: خودشه،همونیه که منتظرش بودی!!!

دخترک خوشحال شد،باورش نمی شد،یعنی اون بزودی ملکه ی اون سرزمین رؤیائی می شد؟؟

فوری شیشه رو در اورد،با خوشحالی درشو باز کرد.......اما این غیر ممکن بود!!شیشه خالی بود!!

این امکان نداشت..... ولی متأسفانه داشت...

دخترک ابو قطره قطره  بخشیده بود و حالا برای کسی که باید....

شاهزاده همون طور که اروم بهش نزدیک شد،ازش دور شد....انگار که اصلآ اشکای دختر رو نمی بینه...

 ای کاش قدر قطره های سحر امیز محبتمونو بدونیم و یادمون باشه که این قطره های کوچک،در آینده،

طلسمی رو خواهند شکست.....

طلسم اونی رو که توو ذره ذره ی عشقش،فقط تو رو سهیم بدونه 
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:16 توسط یکتا |

خاطرات عید

سلام به دوست جونیام....

میخوام از خاطرات عیدم بگم:

جمعه: تا سال تحویل خونه بودیم بعد از سال تحویل رفتیم سر قبر پدربزرگم و داییم بعد از اونجا رفتیم خونه مادربزرگم(مادری) خاله زهره و خاله فاطمه و خاله ملیحمو داییم اونجا بودند.داییم هم از تهران اومده بودن و اونجا بودن.تا آخر شب اونجا بودیم.

 شنبه: خونه مادربزرگ پدریم دعوت بودیم. رفتیم اونجا عمه فاطمه ام و زنمو مریم و مهدیه ام اونجا بودند. ناهار که خوردیم میخواستیم برای عصری آش درست کنیم. عصر هم بقیه ی و عمه هام و اون یکی زنموم با همه ی بچه هاشون اومدن.من و دخترعموم هم یکم والیبال بازی کردیم.

یکشنبه: خونه مادربزرگ مادریم دعوت بودیم. اونجا که رفتیم خاله ملیحم و فطمه ام و داییم اونجا بودن.من و دخترخالم نشستیم سالاد و کلا مخلفات ناهارو درست کردیم. مامانمم برنجشو پخت. وقتی موقع ناهار شد تازه خاله زهره و خاله طاهره ام اومدن. همون موقع سفره رو پهن کردیم و نهارو خوردیم . نزدیکای غروب بود که تصمیم گرفتیم بریم پارک. حالا کدوم پارک؟؟؟کلی نظر دادیم تا نتیجه گرفتیم پارک شادی بهترین انتخابه چون مسافرهای نوروزی اونجارو بلد نیستن ولی بقیه پارک ها همه نزدیک به نزدیک چادر زده بودند. همه بودیم جز خاله زهره ام.اونجا خیلی با دختر خالم بازی کردیم بعدم رفتیم پارکش یه طرفش هست کم رفت و آمد تره. رفتیم اونجا سوار تاب شدیم با دخترخالم مسابقه گذاشته بودیم. اونقدر میرفتیم بالا که نزدیک بود دور بزنیم شبم ساندویچ مهمون داییم بودیم. خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت.

دوشنبه: با خاله فاطمه ام قرار گذاشتیم بریم زیارت بی بی سارخاتون. عصر رفتیم اونجا و بعد هم دوباره رفتیم خونه مادربزرگم ،خاله طاهره ام هم اومدن و تصمیم گرفتیم فرداش ما و خاله طاهره ام و داییمو خاله ملیحمم تنها با مادربزرگ و پدربزرگم بریم روستای مرق.

سه شنبه: صبح زود رفتیم مرق. دوست پسرخالم مرق خونه داشتند، کلیدو ازشون گرفتیم و رفتیم. اونجا خیلی سرد بود. یکم اونجا قدم زدیم. بعد رفتیم برای ناهار یه کاری بکنیم خداروشکر جوجه گرفته بودن و وظیفه ی آقایون بود. فقط برنجش موند که مامانمو زنداییم درست کردن.

ناهار که خوردیم رفتیم زیر کرسی که اونجا بود خوابیدیم ؛ البته میخواستیم بریم بیرون بازی کنیم چون باد میومد نرفتیم.عصرهم رفتیم زیارت مرق(زیارت باباافضل) و بعد هم میخواستیم برگردیم که جهاز عروس میبردند. یه جهاز خیلی ساده، فقط سه تا وانت بار بود. ما هم دنبال عروس بودیم براشون بوق میزدیم پسرخالم دیگه وسط جاده تنشو از شیشه ماشین بیرون آورد و براشون رقصید. تا سوکچم با هم بودیم بعد ما رفتیم طرف مشهد اردهال اونا هم مستقیم رفتن. نماز مغرب و عشا رو اونجا خوندیمو چون سرد بود برگشتیم. امامزاده سلطانعلی بن امام محمد باقریکی ازچهارامامزاده ی واجب التعظیم در ایران است(دیگر امامزاده های واجب التعظیم:حضرت معصومه(قم)،شاهچراغ(شیراز)،حضرت شاه عبدالعظیم(ری)) یکی از بستگان ما در مشهد زندگی می کنند ولی چون مرد رفته بوده جبهه و مشکل نخاعی جدی پیدا کرده بوده اونا بچه دار نمی شدن ولی وقتی اومده بودن کاشان رفته بودن قتلگاه مشهد اردهال خانمش می گفت اونجا دو رکعت نماز خوندم و ازش بچه خواستم ، الان این پدرومادر صاحب سه تا بچه هستند(سه قلو) که الان تقریبا 4ماهشونه.

تنها امامزاده ای که مثل امام حسین هنوز قتلگاهش هست همین امامزاده است. مراسم قالیشویان هم که مراسم معروفی است هرسال در همین امامزاده در هفته ی دوم مهر است.در جوار این امامزاده دو امامزاده ی دیگه هم هستند.

چهارشنبه: اتفاق خاصی نیفتاد فقط رفتیم خونه مادربزرگم و زندایی محمد مامانم اومدن اونجا. بعد از اینکه رفتن رفتیم خونه عمه مامانم.

پنج شنبه:عصر رفتیم سر قبر پدربزرگم بعد هم سر قبر داییم بعد دوباره رفتیم خونه مادربزرگم

جمعه: عصر خودمون رفتیم پارک لاله یه دوری زدیم یه بستنی خوردیم. پر بود ازمسافر. برگشتیم اومدیم خونه مادربزرگم. مامانمو و خاله زهره و طاهره ام رفتن خونه عمشون ولی من نرفتم بعد هم خاله مامانم اومدن عید دیدنی. خلاصه اینکه هر روز به جز شنبه و سه شنبه خونه مادربزرگم بودیم.

ببخشید اگه پستم طولانی شد

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 12:10 توسط یکتا |

عید نوروز مبارک

بر چهره ی گل نسيم نوروز خوش است

 بر طرف چمن روی دلفروز خوش است

 از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست

خوش باش ومگوزدی که امروزخوش است

سلام به دوست جونای عزیزم پیشاپیش عید نوروزو بهتون تبریک میگم. امیدوارم آرزوهاتون در سال88 برآورده بشه. سر سفره هفت سین برای منم دعا کنین به آرزوهام برسم.

 اینام اجزای سفره هفت سینه:

سیب، سمبل زیبایی و سلامتی

 مهمترین ماده ی معدنی موجود در سیب پتاسیم میباشد که آن را عنصر جوانی می دانند.

سنجد،سمبل عشق

 این میوه منبع قابل توجهی از ویتامین E,C و رنگدانه ی کاروتن است که همگی خاصیت آنتی اکسیدانی قوی دارند.

سماق، سمبل روشنایی و غلبه بر شیطان

 سماق ضد تب بوده و در درمان بیماری های نقرس موثر میباشد.

سیر، این داروی الهی در روی زمین

 بواسطه ی داشتن ماده ی ضد ویروسی، گزینه ی خوبی برای مصرف چه درهنگام سلامت و چه در زمان سرماخوردگی است وبرای رفع بوی دهان هنگام مصرف سیر میتوان سیب یا عسل مصرف نمود.

 سرکه، سمبل صبر و گذر زمان

سرکه کمک به هضم غذا، استفاده در درمان عفونت ها، باعث افزایش جذب کلسیم وبهبود دراستخوان سازی و خاصیت ضدقارچی و میکروبی

 سمنو، سمبل استقامت و شیرین کامی

سمنو دربردارنده ی جوانه ی گندم است. جوانه ی گندم منبع فراوانی از ویتامین های گروهB است و برای ریزش مو، رفع شوره سر و برخی از بیماری های پوستی مفید است.

و سکه که سمبل پول است

 مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است                          خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است   به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی                              اين پيامی است که از دوست به يار آمده است شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد                     آرزويی است که از دوست به يار آمده است

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:48 توسط یکتا |

ادامه ی پست قبل...

پنجشنبه صبح باز هم برای نماز صبح رفتیم حرم و بعد هم همون برنامه ی دیروز. تقریبا ساعت8:30برای صبحونه رفتیم هتل بازم تخم مرغ و کره مربا و پنیر بود. صبحونه که تموم شد برای استراحت رفتیم بالا. برای نماز ظهر هم دوباره رفتیم حرم(زیارت پایین) بعد از نماز جارو کشان اومدن شروع به جاروکردن زیارت پایین کردن و همزمان شعر یا امام رضا از راه دوری اومدمو میخوندن. برگشتیم هتل، ناهار مرغ و سالاد و نوشابه بود. مدیرمون هم با کلی التماس تونسته بود چندتا غذا حضرت بگیره که بین هممون تقسیم کردن. بهمون گفتن تا ساعت 3:30ساکاتونو ببندین بیاین پایین بریم خرید. من فقط برای خودم یه روسری و تی شرت خریدم. بعد برای وداع رفتیم حرم. حال و هوای بچه ها عوض شده بود. غمگین بودن. نمیتونستن دل بکنن. برای نماز مغرب و عشا رفتیم داخل حرم ، وقتی میخواستیم بیاییم بیرون برف شروع به باریدن کرد. هممون بدو بدو اومدیم هتل ساکامونو برداشتیم یه ماشین گرفتیم اومدیم ایستگاه راه آهن ساعت حرکت قطار ما8:10 بود. قطارمون تاخیر نداشت. وقتی سوار قطار شدیم شاممون دادن و بعدش همه از بس خسته بودیم مثل مرده افتادیم تا وقتی که برای نماز صبح بیدار شدیم. بعدش دوباره یه دوساعتی  خوابیدیم و تقریبا ساعت 8 بود صبحونه خوردیم(نون و پنیر و گردو بود ولی چون من پنیر دوست ندارم نون و گردو و عسل خوردم) این سری قطارمون نسبت به رفتن خیلی تندتر میرفت ساعت 10 زنگ زدم مامانم که ما یه ساعت دیگه میرسیم کاشون. اونم گفت پدربزرگم حالش بهم خورده و دارن میرن اونجا. خیلی ناراحتش شدم. نزدیک کاشون که بودیم زنگ زدم خونه مادربزرگم که بگم بیان دنبالم. دیدم زنمو سومیم گوشی رو برداشت تعجب کردم، آخه اونا خیلی کم میان اونجا. حدس زدم که اتفاقی افتاده باشه ولی بازم امیدوار بودم که حدسم اشتباه باشه. ولی درست از آب در اومد. وقتی بابام اومد دنبالم بهم گفت که پدربزرگم فوت کرده. آره دوستان پدربزرگم در سن84سالگی در حالیکه هیچ بیماری خاصی نداشت دعوت پروردگار را لبیک گفت. برایش آرزوی آمرزش دارم. از شما دوستامم خواهش میکنم براش فاتحه ای بخونید.البته روزی که مردروزخوبی بود.هرکس روزجمعه بمیرد سوال و جواب ندارد .     امیدوارم روحش با امامان و پیامبران محشور شود. اونروز وقتی رسیدم اونجا آمبولانس رسیده بود و میخواستن ببرنش سردخونه وای که اون موقع چه حالی داشتم. انشاالله هرکی پدربزرگ داره خدا براش نگه داره. البته هنوزم دوتا مادربزرگ و یه پدربزرگ مادری دارم.فرداشم که شنبه باشه نرفتم مدرسه صبح رفتیم غسالخانه برای شستن و کفن کردن. وای وقتی اون صحنه ای که داشتن میشستنش و تنش خشک خشک بود میاد جلو چشمم. مو بر بدنم سیخ میشه. وقتی به این فکر میکنم که ما هم یه روزی اینطوری خواهیم شد چیکار خواهیم کرد هول(حول) ورم میداره.عصری هم که مراسم تشییع جنازه برگزار شد. بعد از نماز مغرب و عشا هم ختم بود. روز دوشنبه هم شش زنانه گرفتن. همین پنج شنبه هم هفتش بود. بیچاره مادربزرگم حالا دیگه تنهاست. درسته که ما بهش سر میزنیم ولی خب هیچکس براش آقاجونم نمیشه. لباس عید هم اصلا نخریدم ، آخه ما که امسال عید نداریم.

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:32 توسط یکتا |

خاطرات مشهد

شب که قطارمون با 1ساعت تاخیر راه افتاد. نمی دونید سالن انتظار چقدر شلوغ بود. هر دانش آموزی با 2و3 نفر همراه اومده بود.شب که حرکت کردیم تا ساعت 03:30 از این کوپه به اون کوپه میرفتیمو مسخره بازی در میاوردیم. بعدش میخواستیم بخوابیم حالا مگه خوابمون میبرد.خیلی کوپمون گرم بود. من که فقط نیم ساعت خوابیدم تخت من وسط بود. شب خوابشو روشن کرده بودم می افتاد تو چشم بچه ها نمیذاشت بخوابن ولی در عوض یکی از بچه ها از همون موقع که سوار شدیم با پالتو و دوتا پتو گرفت خوابید. صبحم صبحونه ساندویچ کالباس خوردم. ناهارم که جاتون خالی خیلی خوشمزه نبود. مرغ آبپز بود مزه ی خامی هم میداد هیچ کدوم از بچه ها غذاهاشونو نخوردن من و عاطفه هم نون و نوشابه و چیپس و پفک نوش جان کردیم. تا عصر که ساعت 6رسیدیم مشهد یه اتوبوس گرفتن بردنمون هتل(هتل امیرکبیر). اتاق ما 7تخته بود . (لازم به گفتنه که وقت یه 7تخته داشتو و همه سرش جنگ میکردن) من و عاطفه روی یه تخت دوخوابه خوابیدیم. عطیه و فاطمه و شیما هم 2تا از تخت های یه نفر رو به هم چسبوندنو باهم روش خوابیدن. 2تا از بچه های دیگه هم با معلممون(شیمی) و دخترش رفتن یه اتاق خواب دیگه خوابیدن. ساعت 8:30 برای شام رفتیم پایین کباب بود.من که از کبابش خوشم نیومد. بعدشم رفتیم حرم . خیلی احساس خوبی داشتم وقتی نگام به گنبد طلاییش خورد. برا همتون همون لحظه دعا کردم. رفتیم روبروی ضریح ایستادیم زیارتنامه و کلی دعای دیگه خوندیم خیلیییییییییییی خوب بود. برگشتیم هتل و یه 2ساعتی خوابیدیم. برای نماز صبح بیدار شدیم رفتیم حرم.بعد از نماز رفتیم سر قبر نخودکی فاتحه خوندیم. زیارت حر عاملی هم رفتیم اونجا روضه ی خیلی قشنگی خوندن. ساعت 6:20 دقیقه رفتیم کنار سقاخونه وایسادیم تا مراسم تحویل جاروی خدام ها رو ببینیم. خدام ها 4 طرف حرم روضه میخوندن و آخر سر جاروهاشونو یه نفر جمع میکرد میبرد تحویل خدام های دیگه میداد. بعدش برای صبحونه برگشتیم هتل. تخم مرغ و کره مربا و پنیر و آبمیوه بود. من و عاطفه و شیما و فاطمه(م) و عطیه و فاطمه(ص) دور یه میز نشستیم. ما به آبمیوه میگفتیم جوس(به انگلیسی). فاطمه(م) رفت جوس بیاره. برای ما 6 تا،9تا جوس آورد. عاطفه گفت من بازم جوس میخام. عطیه رفت 6تا دیگه هم جوس آورد هی ما این لیوانا رو خالی میکردیم زیر میز قایم میکردیم بعد به این فکر افتادیم که یه شعر برای جوس بسازیم که اینم شعرمون:

الایا ایها الجوس خور ادر کاساً و ناولها    که جوس آسان بخورد اول ولی افتاد مشکل ها                   بعدم 12تا دیگه برداشتیم بردیم بالا گذاشتیم توی یخچال وقتی از بیرون برمیگردیم بخوریمشون.

ساعت9 برای خرید رفتیم 17شهریور. به نظر من چیزهای قشنگی نداشت منم اونجا فقط یه بلوز برای خواهرم گرفتم. برای نماز ظهر هم نرسیدیم و مستقیم برگشتیم هتل برای ناهار. قرمه سبزی بود با ماست و نوشابه. بعد یکم استراحت کردیم و رفتیم حرم. جاتون خالی خیلی فضای خوبی و قشنگی بود. من که انگار با امام رضا یه جور خودمونی ترم و راحت تر میتونم باهاش حرف بزنم آخه همین تابستون بود رفتیم سوریه اونجا هم خیلی خوش گذشت و خوب بود اما امام رضا برای من یه چیز دیگست.دوباره شب رفتیم بازار مرکزی چیزاش بد نبود نسبتا شیک بود. اونجا برای خواهرم یه کیف خریدم که کله عروسک روشه، صورتی رنگه. برای مامانم هم یه روسری مشکی گل سرخود حریر خریدم، خیلی بهش میاد. برای بابامم یه ادکلن گرفتم. پدر بزرگ، مادر بزرگ هم که جای خود دارن برای اونا هم یه قاب، یه بسته نبات و زنجبیل گرفتم و آخر سر هم برای خودم یه انگشتر خریدم که همه ی دوستام وقتی دیدن عاشقش شدن. انشاالله اگه شد عکسشونو براتون میذارم. وقتی برگشتیم هتل شام جوجه کباب بود. ایندفه غذاشون دیگه خوب بود.

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:22 توسط یکتا |

مشهددددددددد..........

ای مهربان غریب، که دستان خویش را به محض آمندنت به سر غریبان عالم کشیدی و کشاندی همه ی دل ها را به سوی خود تا خود را با خدای خویش بشناسانی

و تو معینی که ضعیفان را نویدی است که نوید خیر و یرکت و مهر علی(ع) و آلش در میان ماست.

رضا(ع) جانم:

جانم به فدایت که متاعی ندارم تا از خود برهانم تا از تو بستانم نگاهی پس بپذیر جانی که جانانش از توست.

سلام به همه ی دوست جونیای عزیزم

من انشاالله، به امید خدا فردا شب ساعت 12 به اتفاق دوستام و دبیرانم عازم مشهد هستیم. (با قطار )

اگه تو این چندماه ازم ناراحت شدید حلالم کنید.

برا همتون دعا می کنم به هرچی که می خواهید برسید و توی زندگیتون موفق باشید.

ما جمعه بعدازظهر هم بر می گردیم. انشاالله اگه تونستم میام و خاطراتمو براتون میگم

تلق تلوق تلق تلوق
می رسد این صدا به گوش
صدای رفتن قطار میان خنده و خروش

تلق تلوق تلق تلوق
صدای خنده قطار
پیچید میان کوپه ها
هم توی دشت و سبزه زار

به سوی مشهد می رویم
سری به آنجا بزنیم
در حرم امام رضا
بوسه به درها بزنیم

ما به زیارت می رویم
تا به امام دعا کنیم
نگاه پر محبتی
به گنبد طلا کنیم

ای مار پیکرآهنی
قطار خوب و خوش صدا
اکنون به مشهدم ببر
سال دگر به کربلا

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 15:41 توسط یکتا |

خدا را دوست دارم

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه با هر username (اسمي) كه باشم، من را connect (مي­پذيرد) می كند
خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه با یك delete (حذف كردن) هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه اینهمه friend (دوست) برای من add (اضافه) می كند

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL (آبروي من را نمي­ريزد) نمی كند

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن (برگشتن دوباره) را به من می دهد

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy (سرش شلوغ است) نمی دهد

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه اراده كنم، ON (در كنارم هست) می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام (خاموشم ) نمی كند

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه password اش (گذروازه­اش) هیچ وقت از یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to (پاسخي يافت نشد) نمی دهد

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam (امضاء و گواهي ) هم تو كارش نیست

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ....

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند
خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود
خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام دوستان

من امروز بعد از یک هفته دوباره اومدم نت. ببخشید که نمیتونم بیام بهتون خبر بدم. درضمن من همه ی پستاتونو خوندم ام شاید نتونم برای همه نظر بذارم.

من فردا مسابقه علمی دارم. برام دعا کنین

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:21 توسط یکتا |

هدیه ای پر از محبت

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد گذشت تا اینكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، از دنیا رفت. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در موقعی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
 
در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ... بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم ...

-------------سلام دوستان

ببخشید که من نمیتونم بیام و خبرتون کنم چون که فقط برای امروز باید ۹۰ تا تست ریاضی بزنم. به همتون سر میزنم و پستاتونو میخونم اما برای نظر دادن وقت ندارم. ایشاالله وقتی دوباره اومدم از خجالتتون در می آیم.فقط اگر تونستید به دوستان دیگه هم اطلاع بدید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 8:32 توسط یکتا |

فرشته کودک

کودکي که آماده تولد بود، و یواش، یواش میرفت که قدم در این دنیای بگذارد نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»
خداوند در جواب فرمود: «نگران نباش
از ميان بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداري خواهد کرد
اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خوهد برود يا نه.
- اينجا در بهشت است، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي است.
خداوند لبخند زد: « فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود
کودک باز هم پرسید: « من چه طور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت: « فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني
کودک با ناراحتي گفت: « وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»
خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت: « فرشته ات دستهايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.» و چطور مرا بخوانی
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد : « اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد و گفت فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره و هر آن کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سؤال از ديگر از خداوند پرسيد:«خدايا اگر بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

«نام فرشته ات اهميتي ندارد و به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني

------------ بیوگرافی نوشت:

من متولد سال۱۳۷۳ هستم که در پایه سوم درس میخونم و در کاشان زندگی میکنم.

------------ مسابقه نوشت:

تو مسابقه ۲تاغلط دارم.شاید قبول بشم و برم مرحله کشوریییییییییی. تورو خدا برام دعا کنید قبول بشم. این دو روزی که نبودم برای مسابقه رفته بودم اردو. یه شبی که تو خوابگاه بودیم کلی با بچه ها تا ساعت۲:۳۰مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم(بچه ها شامل حافظان و قاریان و مفسران قرآن میشود).اون شبم اصلا نخوابیدم و تازه سر جلسه خوابم گرفته بود.

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 18:32 توسط یکتا |

لذت زندگی

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى در حال استراحت بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از کنارش رد شد در داخل آن قایق کوچک چند تا ماهى بود!

تاجر آمریکایی خیلی تعجب کرد برای همین خواست تا کمی با صاحب قایق کوچک که یک مکزیکی بود گفتگو کند

پس تاجر از صاحب قایق مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !

پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟ چون همين تعداد هم براى سير كردن خودم و خانواده‌ام كافيه !

اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم! با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !

:من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !

مرد مكزيكى پرسید: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...

صاحب قایق کوچک با تعجب پرسید: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
 پانزده تا بيست سال !

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !
ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

معدلم ۲۰ شد

-----------------

بعدا نوشت:

تورو خدا برام دعا کنید آخه فردا مسابقات استانی معارف هست. تازه همین الان خانوممون زنگ زد بهم گفت خودتو واسه شنبه آماده کن باید بری کانون..... کنفرانس بدی. 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:18 توسط یکتا |

مهر مادری

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:53 توسط یکتا |
درباره وبلاگ

اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم،
خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.
سلام دوستان
یکتام از کاشان

پیوند وبلاگ
.:عشق ده ساله:.
.:بوی محبوبه شب:.
.:کلبه کوچک دو عاشق:.
.:افلاکیان:.
.:بچه های شیراز:.
.:ღ♥ღخودم وخودتღ♥ღ:.
.:خیالات:.
.:غریبه اشنا:.
.:خاطرات یک بچه ی بدعنق:.
.:بلــفی و لــی لـی بیت:.
.:شب نوشته های یک برزخی:.
.:آرش و هلیا:.
.:گلزار:.
.:اومدم آبجی باشم....عاشق شدم:.
.:الهام کاشونی:.
.:حقیقت:.
.:آسایشگاه یا دارالمجانین؟:.
.:و اما شبانه ها... :.
.:بهزاد و آیسان:.
.: تی تی :.
.:هويجوووري:.
.:علافیهای یه نفر بیکار:.
.:همسفر جاده عشق:.
.:لاله های واژگون:.
.:vampire:.
.:RAP & R&B & POP:.
.: کنارم بمان... :.
سایت تفریحی
فال آنلاین حافظ
عکس بازیگران
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
محسن طباطبائی
گروه طراحان تمپفا
نوشته های محمد جواد عبدی
قالب وبلاگ
امکانات


32000

یکتا

32000

http://32000.blogfa.com

$.*شهر فرنگ*.$

$.*شهر فرنگ*.$

$.*شهر فرنگ*.$

اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم،
خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.
سلام دوستان
یکتام از کاشان

$.*شهر فرنگ*.$

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com